تکرار روزگار
وقتی به این فکر میکنم که من چه قدر عاشق بچه ای هستم که هنوز هیچ موجودیتی نداره ، پیش خودم میگم مامان من چقدر بچه اش رو دوست داره !
به این فکر میکنم که من قراره با تمام وجودم از خودم بزنم و به کودکم برسم ، کاری که مادرم برای من کرده .
ولی آیا این رابطه دو طرفه هستش ؟
آیا کودک من هم به همان اندازه که من به او عشق میورزم عاشق من هست ؟ دوستم دارد ؟
من مادرم رو دوست دارم ولی میدونم این دوست داشتن من یک هزارم عشق او هم نیست .
واقعا کمتر از بهشت حق مادرها نیست .
من همان گونه پدرم رو دوست دارم ولی هرگز عمق عشق یک پدر را درک نخواهم کرد .
این عشق ورزیدن ها مرتب تکرار میشن ، از مادرم به من و از من به کودکم .
افسوس که میزان بازگشت این عشق به یک اندازه نیست .
گاهی پیش خودم میگم چرا برای کسی از جون و دل مایه بذارم که میدونم قدر نمیدونه ، همونطور که من نمیدونم . ولی مامان میگه : بچه ی آدم یه تیکه از وجودشه ، نمیتونه که عشق نورزه .
این روزا میگم شاید چون به مادر شدن فکر میکنم دلم میخواد من هم قدر مادرم رو بدونم که نکنه یه وقت بچه ی من بدتر از من باشه . وقتی به عمق کار فکر میکنم میبینم باز هم به فکر خودم و نگران عاقبت کار خودمم نه جبران زحمات مادرم .
دعا نوشت : خدایا به من اونقدر لیاقت بده بتونم گوشه ای از عشق مادرم را جبران کنم .




تکرار روزگار
